عشق رستوران
دخملی مخملی ما عاشق رفتن به رستوران هست از هرجا که رد بشیم اثری از غذا باشه سریع می گه بریم تو البته ناگفته نماند که اصلا اهل ساندویج و پیتزا نیست
لب هم نمیزنه . من هم بابایی تصمیم گرفتیم جمعه 18/12/91 خانمی رو به یک رستوران خوب دعوت بکنیم
اوه چه ذوقی هم می کرد . اما تا تو ماشین نشست خواب به سراغش اومد تا اونجا حسابی لالا کرد ، بابایی بغلش کرد داخل رستوران که شدیم خوابش پرید و آماده برا خوردن غذا بود برخلاف فست فود ها خوب غذا شو نوش جان کرد حالا آخر سر هم دست از سالاد نمی کشید بلا .
نوش جونت نازنین ماما

اوه دور لبش هم ماست جامونده

چه با ژست هم منتظر غذاست

عزیزم داری سقفم چک می کنی شاید مائده آسمونی بیاد؟
مطالبی دیگر از این نی نی وبلاگی


عشق رستوران
